در کو؟چه؟ پس! کو؟چه؟ی محبّت ...
آخه کوچه به این خلوتی ... جای گداییه مرد حسابی؟!!
واسه مفلس ، کوچه ی خلوت ، جای زور گیریه نه گدایی!!!
آخه کوچه به این خلوتی ... جای گداییه مرد حسابی؟!!
واسه مفلس ، کوچه ی خلوت ، جای زور گیریه نه گدایی!!!
درخت ، دانه بود و دانه از درخت ، شکست
این ریشه بود ، که بر جان ِ دانه ریشه بَست
ریشه بود ابتدا ... که پای ِ رویش ِ درخت نشست
خود ، زیر ِ خاک ماند و درخت از کمند ِ خاک گسست
درخت ، قد کشید و به آسمان رسید ونشست ...
تا آسمانی شد ، لب از تمسخر خاکیان نبست !
ریشه از درخت ، دلَش ریش شد و بی صدا شکست
زان پس ، برای دیدن ِ آسمان ، دگر از پا نَنشَست
این شد ؛ که ریشه ، کمر به قتل ِ درخت بست
هر برگ ، یک تَبَر و هر ساقه ، یک تبر به دست !
این بود ؛ آنچه که بود ... و امروز ، شده هست !
جنگل ِ سبز و روشنمان ، چه ساده شد کف ِ دست !
گفتم: لا اقل بیا و این یک ماه را کمتر دروغ بگو ...
گفت:
دروغگو با این که دشمن خداست ولی لا اقل خودش را خیلی دوست دارد ...
ولی کسی که باورَش می کند حتی خودش را هم دوست ندارد ...
مقصّر ، باور کننده است ؛ نه گوینده !
باور ِ دروغ ، از دروغ ، خطرناک تر است ...
پی نوشت:
گفتیم : بیاییم میان ِ این همه گرانی ، حرف ِ مفتی بزنیم و برویم ...
ای کاش از دیروز نمی گفتم : ای کاش دیروز ...
دیگر از فردا نمی گویم : از فردا ...
نه !
اصلا دیگر از فردا نمی گویم : ای کاش دیروز ... !
همیشه عادت کردیم در لحظه می میمیریم ! ... زندگی نمیکنیم ...
در گذشته زندگی می کنیم تا در حال نِمی ریم و یا شاید ( در حال نَمیریم !) ...
UPDATE را که میزنیم FAILED می شود ... از بس همیشه تقلبی هستیم ...
چراغ ...
وقتی صفت ِ راهنما به آن اضافه می شود یعنی باید با توجه به شرایط تغییر کند !
اگر همواره یک رنگ باشد ... یک معنا بیشتر ندارد و آن هم ... عُبور
تُرمز نگیر !
...
در جایی که هموار ترین بخش ِ خیابان هایش ، "سُرعت گیر" ها باشند ...
راهی نیست جز اینکه ...
در "سُرعت گیر" ، سُرعت بگیری !
این روز ها ... هر چه فکر می کنم ! اندیشه ای متولد نمی شود !
برای ِ مثال :
امروز به این فکر می کردم که ...
چه خوب می شد کلّا این نفت ِ لعنتی را می دادیم برود از این مملکت !
یه لحظه ازش غافل شی ...
آب را که آلوده می کند ! هوا را نیز هم ...
در جایی که سُراغ ِ خواهر ِ نداشته ات را می گیرند تا با خیال ِ راحت تر فُحشش بدهند ...
هنوز هم دنبال ِ دلیل برای ِ بی احترامی به عشق و انسانیّت و بشریّت و آزادی می گردی ؟!
این کابوس ها ، از آن زمان شروع شد که خیال ها تــَـخـــت شد و شعور ها بیدار نشده ، خــوابــیــدند !
وقتی که " با " ، " بی " می شود و یک " ن " اضافه می شود ...
((دوست دارم " با " تو باشم !))
... می شود ...
((دوست "نَ"دارم " بی " تو ، باشم !))
خلاصه این که ...
عشق را باید با " بی " بشناسی " نه " با ، " با " !!
و نتیجه این که ...
دیگر نیستی !!!
"معمولا وقتی محصولی در کشوری اختراع می شود ! مردمان ِ آن کشور زودتر از مردمان ِ سایر کشور ها نسبت به آن محصول بی تفاوت می شوند !"
و من تازه فهمیدم که بعضی مردم چرا محصولاتی چون منشور ِ حقوق ِ بشر را در بعضی کشور ها آفتابه هم حسابش نمی کنند !!
پاورقی :
منشور=شورنده ی من !
از تو شاکیَم و به خود مشکوک !!!
و هر دو ، تنها به این خاطر که نیستی ... ... ... !
درسته که با " حلوا ، حلوا " کردن ، دهان شیرین نمی شود ...
ولی انگار با " زهر ِ مار ، زهر ِ مار " کردن ؛ گوش تلخ می شود !!
...
گوشمان از زهر ِ مار و کثافت پُر است !
باز صد رحمت به " حلوا ، حلوا " کردن !
اگر " حلوا ، حلوا " نمی کنی لا اقل " شِکــَّــر پراکنی " نکن !
یکی از مهمترین علل ِ این همه خیانت در میان ِ متاءهلین در بعضی جوامع ...
این است که جواز ِ مجردی کردن در این جوامع ... متاءهل بودن است !!!!!
در نتیجه ...
اولین آشنایی ِ من با "دروغ" از آنجا شروع شد که ...
اولین "دروغ" را شنیدم :
"اگه دروغ بگی ، خدا سنگت می کنه !"
و وقتی که گوینده "سنگ" نشد !
تازه با "حقیقتی" تلخ آشنا شدم ... ...
گذشته ها ... شغلی بود به نام " بساز و بفروش " و این روز ها شغلی جایگزینش شده به نام " بکوب و بفروش " !!!
وقتی که " بی خانگی " با ارزش تر از " خانه داری " باشد چه کسی به فکر " خانه " " ساختن " است ؟!
ویرانگی ٬ تقصیر ِ کارگری نیست که خانه را ویرانه می سازد ...
مقصر ساکنانی هستند که " خانه " را پیش از " ویرانگی " ... و " ویرانه " را پیش از " خانگی " ... خانه نمی بینند !!
... و ...
... حتما باید خانه ویرانه شود تا یادشان بیوفتد که روزی خانه ای هم در کار بوده !
... و ...
... حسرت ِ همان خانه ی قبلی را " بخورند " !
دیدگاه ها ٬ نو شده اند ... ولی هنوز هم ...
و ... ...
من هیچگاه با خودم فکر نکردم ٬ که چرا همواره من ... ؟!
شکست را خوردم و " ر.ی.د.م " به پیروزی ...
پی نوشت :
تقصیر ِ من نیست ... که پیروزی ٬ خوردنی نیست !!
در روزگاری که همه به دنبال نردبانند ...
زمین بودن چه سخت است ...
و آسمان ماندن سخت تر ...
ولی نردبان بودن ٬ سخت ترین سادگیست ...
و زمین خوردن ... ... ... ؟!؟
پی نوشت :
تکیه به آسمان ٬ در سخن زیباست ...
امّا ...
برای ِ نردبانی متّکی به زمین ... تکیه به آسمان ٬ همان سقوط نیست ؟!
"خر" را به هزاران زبان ٬ "خر" می دانیم ٬ چون ... تنها و فقط "بار" می کشد ( مثل خر ) !
(توضیح : "خر" ٬ تنها ۳۰ سال زندگی می کند ...)
"آدم" از همان ابتدای به "دنیا" آمدن بزرگترین خریت را بر شانه کشیده و می کشد ...
و "انسان" نه تنها به اندازه ی "خر" "بار" کشیدن را ... بلکه هزاران بار بیش از "خر" ٬ خریت را به دوش می کشد ... و هر چه عمر کند ... آرزوی ۱۲۰ سال دیگر را دارد ... ... ...
به من نه ! بلکه به تو !
به تو نه ! بلکه به من !
اگر به کدام یک بگویند "خر" ... شاکی نمی شویم ؟!! ( و افسوس که چه ساده خر می شویم !)
( توضیح : عمر متوسط "انسان" ۶۰ سال است )
گهگاه ... خوب که نگاه می کنم ...
بیشتر " بد " می بینم و " خوب " نه !
و یا اصلا ٬ اکثرا ... " هیچ " می بینم ... و یا شاید ... " همه " نمی بینم ...
" هیچ " یا " همه " مهم نیست ... دیدن و ندیدن ِ من هم اهمیتی ندارد ... اهمیت در نبودن است ٬ که هست !
پس به جای ِ دقیق دیدن ... با دقت نمی بینم ...
حالی که مانده ... آینده ای که گذشته ... گذشته ای که هنوز نگذشته ...
تاریک یا روشن ...
سیاه و سفید ...
یا خاموش است .. و .. یا می سوزد ... ... که خاموش شود ...
... ... ...
و با این همه سیاهی و سفیدی ِ رو به خاکستر شدن ...
شاید ... امروز ٬ همان دیروزیست که فردا حسرتش را خواهی خورد ... ...
این " حقیقت " نیست که " تلخ " است !
بلکه ... این " دروغ " است که " شیرین " است !
دقّت نکردی ؟!
آنقدر از واژه ی دروغ متنفّریم که اسمش را عوض کرده ایم و می کنیم هنوز ...
دیگر از این به بعد " دروغ " نگو ! ( لا اقل " خالی " ببند !! نه ... اصلا " گول " بزن !!! )
مفهوم ، همان است و با همه ی زشتی ِ مفهوم ... ما آنقدر دوستش داریم که با هر اسمی حفظش می کنیم و حذفش نمی کنیم ...
شب و تاریکی را دوست نداریم ... چراغ روشن می کنیم ! ( چراغ نیست ؟!! ) باز هم دوست داریم یکی دیگر بیاید و بگوید " شب " که نیست هیچ ؛ بلکه " روز " است !! حتّی اگر کسی هم این را نگوید ! ( به زور هم که شده ! ) خودمان به خود می گوییم که " روز " است !!!!
می گوییم دروغ را دوست نداریم !! ولی به وقتش خودمان هم ، خود را گول می زنیم ...
پی نوشت ها ... :
آخ که با این موضوع ، چه حرف ها که می شود زد ... که البته نمی شود زد !! ( شک نکن که اگر حرف ها را می زدم ... حتّی خود ِ تو هم از شنیدنش ناراحت می شدی ... ... ... !!!!
توضیح تا همین حد کافی که ... " غیر ِ بهداشتی " ترین مکان ، در هر ساختمان ... " سرویس ِ بهداشتی " است !!!!!!
... ... ...
حال ، سوال ؟!
تلخ بود یا شیرین ...
چرکنویس :
گفت : من تو را بسیار دوست می دارم ...
و شاید نمی دانست که خود ِ من ، چقدر از خودم بدم می آید ...
پیش نویس :
آنقدر اسیر ِ تنهایی هستم که حتّی ... تنهایی هم ، تنهایم گذاشته !
و تو آنقدر اسیر ِ تَن هایی ، که اصلا" ... تنهایی ، یادی از تو نمی کند !
پاکنویس :
من تلاش می کنم تا بلکه ، تنها ، تنهایی را برای ِ خود داشته باشم ...
تو با همه ی وجودت ، به هر قیمتی ... تَن هایی را برای ِ حَذف ِ تنهایی ، حِفظ می کنی ...
کدام یک تَن ها تریم ؟! و کدام تنها تر ؟!
پَس نوشت :
امان از آن همیشگی ها ، که هر گز ، می شوند ...
امان از آن هرگز ها ، که همیشگی ، می شوند ...
پایان نامه :
آغاز ، همواره شروع ِ پایان است ...
امّا ...
پایان ، همواره انتهای ِ آغاز نیست !
من ، کی باشم که به چشمان ِ تو بگویم چگونه ببینند ... ؟؟؟!!!
نه می گویم خوشبین باش و نه می گویم بد بین ! فقط می گویم بینا باش ! چه در رابطه با آدم ها و چه در رابطه با دیگر روابط و مسائل و اتفاقات در دنیای ِ پیرامونت ...
فقط یه پیشنهاد !
دو دسته آدم انتخاب کن ! ( به هر تعدادی که دوست می داری ) ( به تعداد ِ برابر یا حتّی نا برابر ! )
به یک دسته با خوشبینی نگاه کن و به دسته ی دیگر با بدبینی !
در پایان ( هر وقت که خودت صلاح دانستی ) ... نوع ِ دیدنت را با نتیجه ی به دست آمده بسنج !
از آن به بعد یاد می گیری چگونه " بین " باشی ... " خوش " یا " بد " !
فقط بینا باش !
امیدوارم دیر یاد نگیری ... یا اگر هم دیر باشد لا اقل یاد بگیری ...
پی نوشت :
بر خلاف ِ تصوّر همه ...
آدم ها به دو دسته ی " خوشبین " و " بد بین " تقسیم نمی شوند ...
بلکه ...
یا " بینا " هستند یا " نا بینا " !!!!
تا کِی و کُجا ؟! می خواهی نیست ها را بشماری ؟!
درست حدس زدم ؟! تو هم خیلی وقت نداری ... درسته ؟؟!!
فکر کردی چون " نیست " ها نیستند ، شمردنشان زود تر تمام می شود ؟!؟
اگر وقت نیست ...
" هست " ها را بشمار !
هم راحت تر است و هم اصلا وقتی نمی خواهد ... ...
هر چه بیشتر ... شمردنش سخت تر ...
هر چه کمتر ... شمردنش راحت تر ...
هر چه " نیست " تر ... شمردنی نشدنی تر ...
و از آنطرف ...
هر چه " نیست " تر ... شمردنی شدنی تر ...
گویا " هست " ها هم دیگر نیستند ...
پس نوشت :
" هست " نیست است ... و " نیست " هست ...
نگاهی به آسمان انداختم !
شب بود ! چند لایه ای ابر ! و در لابه لایش اندکی ستاره و نیمی ماه !! چقدر لذّت بردم ... ... هوا مناسب بود برای ِ خوابیدن ! و البته ، نم نمی باران هم کم بود ...
دیر ، خوابم می بَرَد ! ولی اگر بخوابم ... خوابم خیلی سنگین است ...
من یکی ، خواب را خیلی دوست دارم !
مخصوصا خواب ِ دم ِ صبح را !
پرده ها را خواهم کشید ... ...
تا اطّلاع ِ ثانوی ... می خواهم بخوابم !
شب به خیر ...
پی نوشت :
فتو فوبی = ترس از نور !
افسردگی رو که همه خیلی خوب می شناسن ...
تقدیم به همه ی معلّم های ِ انشا و ادبیات و زبان فارسی ...
پس از زنگ ِ تفریح ...
زنگ ِ انشا بود ... زنگ ِ درد ِ دل ... و نه مثل ِ زنگ ِ ریاضی و علوم ، زنگ ِ دل درد ؛ که بچه ها دست به شکم از کلاس فرار کنند !
همه این درس را دوست داشتند ... به جز شاگرد اوّل ِ کلاس که همیشه سر ِ زنگ ِ انشا ، مشغول ِ مطالعه ی ریاضی بود ...
...
معلّم موضوع ِ جدیدی در ذهن نداشت ... مدّتی مکث کرد و با لبخند ِ همیشگی ، موضوع ِ انشا را گفت : علم بهتر است یا ثروت ؟!
یکی زیر ِ لب گفت : اَه ... باز ، همون موضوع ِ تکراری و قدیمی ...
معلّم با لبخند گفت : نه ! دوست دارم این بار به این موضوع ِ قدیمی ، طور ِ دیگری نگاه کنید و حرف ِ دلتان را بگویید ...
... مدّتی گذشت و بچّه ها شروع به نوشتن کردند ...
...
... زمان ِ خواندن فرا رسید ...
اوّلی : البته عِلم بهتر است ... چون ما برای ِ جامعه مفید خواهیم بود و ... ...
معلّم : آفرین ... ۲۰ !
دوّمی : ثروت خیلی بهتر است ... چون ما برای ِ خودمان خیلی مفید خواهیم بود و تازه می شود با ثروت ، علم هم خرید ، و تازه گور ِ پدر ِ جامعه و ... ...
معلّم : ای تنبل ... ۱۰ !
سوّمی : علم و ثروت هر دو خوبند ... امّا عشق ، چیز ِ دیگریست ... با عشق ، همه چیز زیباست و اصلا زندگی با عشق معنا می پذیرد و به همه چیز تعادل می دهد و ... ...
معلّم : انگار موضوع را درست متوجّه نشدی ... تازه ... با این سن و سال ، تور و چه به عشق ؟! ... فعلا نمرتو نمی ذارم تا ببینم هفته ی دیگه چی کار می کنی ...
چهارمی : نه علم خوب است و نه ثروت ! ... فقط و فقط قدرت !! با قدرت به همه چیز می رسی ... حتّی وقتی حرفی برای ِ گفتن نداری هم می توانی حرف بزنی ... همه به تو محتاجند ... همه از تو می ترسند ... خواستی ۲۰ می دهی ... خواستی ۱۰ می دهی ... اصلا اگر خواستی نمره نمی دهی ... خواستی می بخشی یا خواستی تنبیه می کنی ... خلاصه هر کار که د ِل ِ تنگت بخواهد می توانی بکنی و حتّی می توانی ...
(هنوز انشا را تا ته نخوانده بود که ... )
معلّم : پسره ی پُر روی ِ بی ادب ! ... برو گُم شو بیرون ، کُرّه خر ِ پدر سوخته ! ... گُم شو ! نفهم ...
مدّتی گذشت :
معلّم : وایسا ببینم توله سگ ... !
...
نفر ِ پنجم که در انشایش اَدَب را بر علم و ثروت برتری داده بود ، گفت : آقا ببخشید ... ما انشا ننوشتیم !
معلّم : صِفر ... بشین !
...
عزیزم ...
هر چه فکرش را می کنم ...
چیزی بی ارزش تر و ارزشمند تر از جان نمییابم که فدایت کنم ...
پس ...
جانم فدایت ! جانم به قربانت !
(چقدر سخت است ...)
ولی نه ! ...
چه فراوان و چه ارزان ... چه آسان !
پس ... جانی را قربانی و فدایت خواهم کرد ...
گُلم ! عزیز ِ دلم ! جان ِ دلم !
کنار بایست و مراقب باش که مبادا خودت فدایی ِ خودت باشی ... !!!
...
آخه قول دادمو می خوام ، یه جون فدات کنمو شاید عشقت چشمامو کور کرده و از قدیم گفتن : مَرده و قولش ...
دیروز می گفتن : مُشت ، نشانه ی خروار است ...
امروز می گویم : نه تنها مُشت نشانه ی خروار نیست ، بلکه خروار هم نشانه ی مُشت نیست ... مُشت تنها وسیله ایست برای ِ دزدیدن ِ خروار ها خروار ...
نمی دانم نظامی ، دیروز چه دیده بود که می گفت :
آینه چون نقش ِ تو بنمود راست ... خود شکن ، آیینه شکستن خطاست ...
منِ با این که نظامی نیستم ، ولی با تو جه به آنچه دیدم می گویم :
آینه چون نقش تو بنمود راست ... بشکنش امروز ، که آیینه نبودن رواست ...
نظامی ِ دیروز ، چقدر صلح طلب بوده و غیر ِ نظامی ِ امروز چقدر جنگجو ...
افسوس که گاهی گُل در خشاب می گذاریم ولی از لوله ... گلوله شلیک می شود ... به امید ِ روزی که داستان عکس شود ... ... ولی نه ! ای کاش از ابتدا گلوله ای در کار نباشد ! چه در لوله ! چه در خشاب ! چه در سینه ! چه در ...
به امید ِ این که روزی ، ارزش ها ، با ارزش شوند ... و گنجی به نام ِ جنگ که محدود به عدهّ ای معدود است تبدیل شود به گنجی به نام ِ نبود ِ جنگ برای ِ همه ...
بَعضی ... از "ذ ِلــّـت"ِ دیگران ، چه "لــذّتــی" می برند ...
بَعضی ... از "لــذّت"ِ دیگران ، چه "ذ ِلــّـــتی" می کشند ...
در جایی که تفاوت ِ "لذّت" و "ذلّت" را تنها ، یک جا به جایی رقم می زند ! من یکی ، از جایم ، به هر قیمتی جا می زنم ! و با افتخار این را جار می زنم !!
وقتی با دیدن ِ یک "رُخ" ، "خـَـر" می شوم ! چرا از ابتدا نباشم ؟!!
بعضی از سوختن ، "سرد" می شوند !
و بعضی با سوختن ، "درس" می شوند !
هر دو می سوزند و بعد سرد می شوند ، امّآ بدابه حال ِ آن کس که حتّی "درس" می گیرد ! خود ِ "درس" که از سوختن و "سرد" شدن ، به خودی ِ خود ، بد حال است !
در چنین جایی من سرد ِ "سرد" ، می مانم ! و اگر به اجبار ، از سوختن بعضی درسی بگیرم ! شاید ... اگر بعضی اجازه دادند ؛ بُغضم شکست و به حال ِ بعضی ، بـِگـِـریَم ...
خلاصه این که : جا در جا ... ... جا زدن ... جابه جایی ... در جا زدن ...
پی نوشت :
کاش می فهمید ... کاش می فهمیدند ... کاش می فهمیدیم ... کاش می فهمیدی ... ماه را اِنــکــار کردی ... آتش را حـِـصار کردی ... کور را بسیار کردی ... ستاره را انبار کردی ... دور را دیوار کردی ... شور را بیمار کردی ... نور ... نور را چه می کنی ؟! ...
بر خلاف ِ همه که می گویند : حتّی اگر هزاران فرسنگ فاصله میانمان باشد باز هم کنار ِ همیم ...
من می گویم : هر کجا که باشی ... باز هم ... از من خیلی دوری !!!
برای ِ با تو بودن ... هر فاصله ای ... حتّی ... هــــــیــــــچ هم زیاد است ...
گـــاهـــی ... با آگاهی ... بی آگاهی ... گاهی ...
پی نوشت :
گاهی ...
بسیار چه کم است ... پـــــیــــــدا چه گــُم است ...
گاهی ...
انـدک چه بســـیـــار است ... گــُـــم چه پــیــداست ...
من با تو ام ! تو با خودت !!
من به تو می گویم ... تو با خودت ...
مـَــنـِــشــیــن !
هر طرف که بروی ... حتی اگر بی طرف هم باشی ... باز هم یک طرف رفته ای ...
حرف ها ، همان حروف است ...
تفاوت ، در ترتیب و ترکیب است ...
خیلی خیلی راحت می توان ، دروغ گفت ...
خیلی راحت تر ، میتوان گفت : دروغ است !
شاید ... دلی شکسته باشم ! ولی نسوزانده ام ...
شکسته را می توان چسباند ... اما ... سوخته را ... !
سوخته ها دیده ام و لب دوخته ام !
دوخته را می توان شکافت ... اما سوخته را ... !
دل را چه کنم ؟!
اکثرا از عشق عــــبــــور می کنند ، تا متنفـّر شوند !
عده ای هم از تنفـّر عـــبـــور می کنند ، تا عاشق شوند !
عده ای دیگر ، از عشق ، عـــــبـــور می کنند تا عاشق شوند !
کمتر کسی را دیدم که عـــشـــــق را مـــُــــرور کند ، تا عاشق شود ... ...
...از طرف ِ دیگر ...
...یا شاید همان طرف ...
اکثرا از زندگی عـــبـــور میکنند ، تا بمیرند !
عده ای هم ، زنـــدگـــی را مـــــــرور می کنند تا بمیرند !
عده ای دیگر ، مــــرگ ، را مـــــــرور می کنند تا زندگی کنند !
کمتر کسی را دیدم که از مرگ عبور کند تا زنـدگـی کند ... ... ... ...
راه ِ مستقیم = کوتاهترین راه = میان بُر = کمترین زمان ، برای ِ رسیدن !
با هر نفس ، هوا را با خون ِ درون رگ هایت ، ترکیب می کنی تا زنده بمانی ... .... .....
حالا اگر بخواهی خودت مستقیما هوا را با خون ِ درون ِ رگ هایت مخلوط کنی ... !!
حالا بگو ببینم ...
هنوز هم ، وقت طلاست ؟!!
...
حرفی دیگر :
ای کاش خوابیده ها ، پیش از غروب ، از خواب ِ پُر کابوس ِ ظُهر هنگامشان برخیزند ...
کابوس را هر گونه تعبیر کنی ، باز هم کابوس است ...
" اُمید " ...
از بَس ، در دل ها مانده ، بوی ِ " نـــــــا " گرفته !!! ...
" عشق " ...
همین بس که در بیشتر ِ شعر ها ، هست ولی ... هم قافیه ای برایش یافت نمی شود ، مگر شهر ِ "دَمـِشق" که البته نام ِ درست ِ این شهر هم "د ِ مَـشق" است ، پس اگر هم ، هم قافیه ای یافت شود ، اشتباهیست !!
" آزادی " ...
در بیشتر ِ شهر ها ، مـــِـــیــدانـی به این نام ساخته اند تا مردم خواسته و ناخواسته ، خود آگاه و ناخودآگاه ، دورش بزنند !!
...
" دروغ " ...
حقیقتی تلخ و بزرگ است ...
" حقیقت " ...
حقیقتا ، دروغی بزرگ نیست ؟!! ...
...
آفتاب پرست ، همواره همرنگ ِ محیط می شود ...
در جنگل ِ سرسبز و کویر ِ خُشک ، هماهنگ و همرنگ با محیط است ...
...... ..... ...
ولی حتّی آفتاب پرست هم ، بی آب ، می میرد !
پس این همه ، رنگ عوض کردن ، برای ِ چیست ؟!!
پی نوشت :
در مصرف ِ آب که نه ! در هدر دادنش ، لا اقل صرفه جویی کنید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حتّی اگر به قیمت ِ جانتان تمام شود !!!!!!!!!!!!!!
پَس نوشت :
حتّی ... زاینده رود ، هم در مصرف ِ آب صرفه جویی کرد و هم به شُعار ِ "فرزندِ کمتر ، زندگی ِ بهتر" توجّه کرد و دیگر نزایید و مـــــُــــــــرد و خُشکید تا شاید آفتاب پرست ها زنده بمانند ... !!! ... ؟؟؟ ...
قبلا ...
همیشه تصمیم می گرفتم که امروزم شبیه ِ دیروزم نباشد ! و نتیجه این
شد !!!
از امروز ...
تصمیم گرفتم که امروزم شبیه ِ فردایم نباشد !!
...
وای به حال ِ فردا ؟؟!!
همیشه شنیده بودم : نمک نمی گندد ؛ هر چیز که بخواهند نگندد ، نمکش می زنند ... و با خود می گفتم : وای به روزی که بگندد نمک !!
ولی امروز می دانم که حتّی ... روز هم ، روزی می گندد !!! و امروز می گویم : وای به حال ِ نمک !!!!!
سوال :
آیا دیوانه ای که سنگ را در چاه می اندازد تا ببیند ، عاقلان می توانند در
بیاورند یا نه ! دیوانه است ؟!!!!
همیشه هم ، حقیقت و حرکت ، هم جهت نیستند !
راست می گویی ! ... من همیشه حقیقت را می گویم ؛ امّا ...
خیلی فرق می کند ... ...
سمت ِ راست ِ من ، برای ِ توِ ، چپ است ...
... و سمت ِ چپ ِ من ، برای ِ تو ، راست ...
حال ! با این وجود ... از من می پرسی کدام طرف ؟! کدام راه ؟!!!
خودت بگو ...
در صورتی این سوال ، ارزش دارد که ...
پی نوشت :
سعی کن کمتر تحت ِ تآثیر باشی ، تا شاید موءثــــّر تر بشی ...
آفتاب که نباشه به مهتابی ، راضی می شی ... و دریا که نباشه ، به آفتابه !
دیگه اگه هه (ه) رو از به (ب) ، تشخیص ندی که هیچی ... آفتاب که نباشه ، شاید به آفتابه هم راضی شی !
...
حالا فرض کن اگه ، تو ، خودت نباشی ... !!!!
...
چه بسیارند ، مرغ های ِ خانگی ، که با هم برای ِ خوردن ِ کثافت ، رقابت می کنند !!!
با تو ام ...
خوشحال نشو !
با تو ام ...
دلگیر نشو !
می دانستی بیشتر ِ مرغ هایی که در مرغ فروشی ها می فروشند ، خروسند !؟
ای وای ... ببخشید ! انگار از همان ابتدا ، اشتباه گرفته ایم !
شک نکن ... و البته مطمئن باش که با تو نبودم و نیستم ...
(هنوز هم با خودم و به همه می گویم : سال ِ نو ، نه ! بلکه شاید سال ِ تو ، مبارک !)
ahdn hk'hv id] ]dc nv hdk nkdh fd lukd kdsj , fg;i ahdn fdka ih ;l hsj
انگار فراموش کرده بودم زبانِ صفحه کلید را فارسی کنم !!
پی نوشت :
باید راهِ برقراری ِ ارتباط را بیابیم ! پیش از آن که به بی مفهومی ، محکوم ، کنیم !
...
سخته ولی شاید ارزشش رو داشته باشه !
شاید این پُست ، بی منــــظــــور ترین و بی نـــــظــــرترین پست باشد !!!! شایدم ...
...
(بعضی حرفایِ ساده و به ظاهر تکراری رو شاید باید با تمامِ وجود ، تجربه کرد تا تازگی و پیچیدگیش رو درک کرد !!! برایِ با ارزش ترین ها و به یاد ماندنی ترین ها هم اگر تلاشی نباشد بی ارزش وفراموش می شوند ...)
هر چه تلاش می کنم ، به زور هم که شُده ، نمی توانم
به روز شوم !!
...
روزگار ، روز به روز غریب می شود و ما که غریق ِ دیروزیم
، قریبِ امروز نمی شویم !
این روزگار ، هر روز غریب تر از دیروز ...
آری ... روزگارِ غریبیست ...
اسیر ِ بازی ِ سیاهِ کاغذ(،)بازی شُده ایم ...
ولی ناگـــُـــریز ، قــَــدَم را به قلم ، ترجیح می دهیم ...
حقیقت ، را به قیمتِ شکستن ، به آینه پس می دهیم ...
و سر انجام ...
شکستن ، را به قیمتِ حقیقت ، به آینه پس می دهیم !
شبانه روز ، کارمان این شده که روز را در تاریکخانه ی شب به
وضوح می رسانیم ، و شب را به بهانه ی خاموشی ، تاریک
می کنیم ...
شمع ، را به قیمتِ شیرینی ِ کیک ، خاموش می کنیم و پروانه را
به شوقِ تقدیم ِ یک هدیه در ویترین ، نسوخته ، خُشک می کنیم !
گـــــُــــل را به قیمتِ قـــــالـــی ، بر ، دار می زنیم !!
و حُرمتِ مرگِ گـــُـــل را به راحتی ، پایمال می کنیم !!
تقصیر ، با دیروز و امروز و فردا نیست ...
تقصیر از ماست که همه چیز را برای ِ خود می خواهیم ، ولی خود
را برای ِ هیچ چیز نمی خواهیم ...
و همه چیز را ، جُز خودِ حتّی بی همه چیز ، مقصّر می دانیم !
همه چیز را مُقصِّر می دانیم ولی خود را مُقصِّر نمی یابیم ...
انگار بینا شُده ایم که کور شویم و فقط خود را نبینیم ... !
اِنکــــار دیگر چه فایده دارد؟!! اِنگــــار ، روزگار نیست که غریب
است ... این من هستم که قریب نیستم ... این ماییم که در غُربتیم ...
حال ، تکلیف چیست ؟ بلا تکلیفی ؟!
گفت : خودم که کوچکتر بودم ، چقدر
خدایم بزرگتر بود !
گفت : خودت را با خدایت اشتباه
گرفتی ...
ای کاش ... به جایِ این که فردایم ، تکرار ِ امروزم باشد ، امروزم
تکرار ِ فردایم بود !!!
ای کاش ... به جایِ این که ما گذشته را فراموش کنیم ، گذشته ما را
فراموش می کرد ، یا لا اقل به جایِ این که آینده ، ما را فراموش
کرده باشد ، ما لحظه ای آینده را فراموش کرده بودیم !!
...
آه ... چقدر مهربانم ! چقدر دلسوز ! چقدر عدالت دوست ... !
همیشه دلم برایِ پیرزنی که می دیدم دارد باری سنگین تر از توانش را حمل می کند و به سختی گام بر می دارد می سوخت ... ... هر بار که یکی از آن ها را می دیدم به فکر فرو می رفتم ... که چه کنم ؟! چه کار میتوانم بکنم که ......
(مشروحِ خلاصه ی خاطرات ، در ادامه ی مطلب !!!)
گفت : زرگر قدرِ زر را میشناسد و عطّار قدرِ عطر را و ... ولی افسوس که قدرِ جان را جاندار نمی شناسد ! قَدر و ارزِشِ نََفَس را نمی یابی ، مگر این که زمانی سنگینی اش را احساس کنی ! اگَر هنوز هم وقتِ تنفّس داشته باشی ، خواهی فهمید که سبُک بودنش از چندین تُن طلا با ارزش تر است ! ...
گفت : و افسوس و صد افسوس که کارِ بزرگتر ها نصیحت است و کارِ کوچکترها نشنفتنش ...
بدنش سردِ سرد بود ، انگار دیگر سینه اش توانِ حملِ نَفَس هایش را نداشت ، ولی به گمانم هنوز هم مثل همیشه خونگرم بود ! آرام گُفت : حالا وقتِ آن است که بیش از پیش ، به انتها فکر کنم ! و "مرگ" را از انتها به ابتدا بخوانم !! شاید بدنم "گرم" نشود ولی دلگرم تر می شوم و شاید از گرمایِ دلم ، وجودم را حت تر بُخار شود و اُمیدوارم با آرامشش ، نَفَس هایم چندین و چند "گِرَم" سبُک و سَبُک تر شود تا ... ...
همه گفتند : خدا بیامرزدش ، بیچاره هذیان می گفت !!!
سعی میکنیم دروغ نگوییم ؛ کم نمی گوییم !
سعی میکنیم راست بگوییم ؛ کم میگوییم !
... چوپانِ دروغگو ، چقدر راستگو بود !
آنقدر دروغ گفتیم که آینه ها هم ، همه یا مقعّر یا
محدّب شده اند !
رحم نمیکنیم ، ولی تا دلت بخواهد ترحّم میکنیم !
در خُشکی که هستیم تخته پاره ها را می سوزانیم که مبادا کسی در دریا ... !
می خواهیم لذّتِ بخشش را بچشیم ؛ ولی از خودمان انتقام میگیریم !
به دنبالِ عدالتیم ، که بیش از حقِّ خود بگیریم !
دم از برابری می زنیم ، تا از دیگران کمتر نباشیم !
قانون ها را می سازیم ، که چیزی برایِ شکستن داشته باشیم !
اگر ؛ بخشیدیم به آن امیدیم که بخشیده شویم !
فریاد میکشیم که ساکت نباشیم !
اگر ؛ ساکتیم چون زبان نداریم !
عاشقِ زندگی هستیم ؛ چون از مرگ می ترسیم !
...میمیریم ؛ چون مجبوریم !
انسانیم ، که حیوان نباشیم ؛ نه اینکه حیوان نباشیم ،
که انسان باشیم !
همه را مثلِ خود میبینیم ، چون کسی را جُز خود نمی بینیم !
ای کاش ... ای کاش ... هنوز آنقدر آدم نشده بودیم که انسانیّت را فراموش کنیم !