وقت طلاست ؟!!
گفت : زرگر قدرِ زر را میشناسد و عطّار قدرِ عطر را و ... ولی افسوس که قدرِ جان را جاندار نمی شناسد ! قَدر و ارزِشِ نََفَس را نمی یابی ، مگر این که زمانی سنگینی اش را احساس کنی ! اگَر هنوز هم وقتِ تنفّس داشته باشی ، خواهی فهمید که سبُک بودنش از چندین تُن طلا با ارزش تر است ! ...
گفت : و افسوس و صد افسوس که کارِ بزرگتر ها نصیحت است و کارِ کوچکترها نشنفتنش ...
بدنش سردِ سرد بود ، انگار دیگر سینه اش توانِ حملِ نَفَس هایش را نداشت ، ولی به گمانم هنوز هم مثل همیشه خونگرم بود ! آرام گُفت : حالا وقتِ آن است که بیش از پیش ، به انتها فکر کنم ! و "مرگ" را از انتها به ابتدا بخوانم !! شاید بدنم "گرم" نشود ولی دلگرم تر می شوم و شاید از گرمایِ دلم ، وجودم را حت تر بُخار شود و اُمیدوارم با آرامشش ، نَفَس هایم چندین و چند "گِرَم" سبُک و سَبُک تر شود تا ... ...
همه گفتند : خدا بیامرزدش ، بیچاره هذیان می گفت !!!