داستان ِ کوتاه !

 

                    ((این داستان ، بر اساس ِ واقعیت است))

                              (شایدم واقعیّت ، بر اساس ِ این داستان باشد !)

 

نُه ماه و چند روز گذشته بود و زمان ِ آن رسیده بود که زندگیش را آغاز کند …

انگار دیگر تصمیمش را گرفته بود که پــــا به دنیا بگذارد !

وقتی اولین گام را برداشت …

شدیدا احساس ِ سرما کرد ! سرمایی که هرگز تجربه اش را نداشت …

با خود فکر کرد که مبادا مانند نه ماه ِ گذشته ، که روز به روز زندگیش سخت تر و دنیایش تنگ تر شده بود ، قرار است باز هم سخت تر شود … پای ِ دیگر را از جایش بلند نکرد و مکث کرد و به این فکر کرد که آیا تحمّل ِ سرما را دارد یا نه …

آخرین وابستگی هایش به جهانِ نه ماه و چند روزه اش جدا شده بودند ولی هنوز هم پای ِ دیگرش را بلند نکرده بود و فکر می کرد ! کمی که زمان گذشت احساس کرد ، نفس هایش لحظه به لحظه سنگین تر می شوند ! به طوری که دیگر توانی نمانده بود ... نه می توانست گام ِ برداشته را بر جای گذارد و نه گام ِ بر نداشته را بردارد ! نا خود آگاه ، یاد ِ پدر بزرگش افتاد ، که هرگز ندیده بودش ... !

انگار عدّه ای سراسیمه داشتند کمکش می کردند که گام ِ برنداشته اش را بردارد …

پس از مدّتی موفق شدند ، امّآ …

انگار هنوز به دنیا نیامده ، از دنیا رفته بود ...

 

توضیحات(شایدم واضحات) :

۱ - در "زایمان ِ طبیعی" و در حالت ِ معمول جنین با سر به دنیا می آید ! ولی گاهی در مواردی که به آن اصطلاحا زایمان ِ "بریچ ِ فوت لینگ" گفته می شود ، جنین از همان ابتدا برای ِ روی ِ پای ِ خود ایستادن و استقلال عجله دارد ! و با پا به دنیا می آید ! که در یک حالت از این نوع به دنیا آمدن ، جنین با یک پا می آید و پای ِ دیگر را در شکمش جمع کرده ! و در این حالت جفت جدا شده و بر اثرِ طول کشیدن ِ زایمان ، جنین بر اثرِ نرسیدن ِ اکسیژن می میرد ! و در صورتی که جنین این گونه بخواهد به دنیا بیاید ، سال های ِ سال است که از پیش تشخیص می دهند و به روش ِ سزارین جنین را به دنیا می آورند و دیگر معمولا شاهد ِ چنین مرگ هایی نیستیم !!

۲ - اکثرا می گویند بیچاره ی زبون بسته ! بعضی هم می گویند خوشا به حالش !!

۳ - هر زندگی ، یه داستانه ! می تونه طولانی باشه یا خیلی کوتاه !(حتی کوتاه تر از این داستان !) 

۴ - شاید بیش از حد فکر کردن به اتفاقاتِ آینده ومکث هم خوب نباشه ! همونطور که عجله کردن و فکر نکردن خوب نیست !

۵ - همیشه قرار نیست فردا بهتر از امروز باشه !

۶ - انگار همیشه هر کس به اندازه ی توانش نگران ِ فرداست ! برای ِ ورود به هر مرحله نگرانی هست ...

۷ - ... ...

...

گمشده در ترجمه ! ؟=? ! Lost in translation

 

ahdn hk'hv id] ]dc nv hdk nkdh fd lukd kdsj , fg;i ahdn fdka ih ;l hsj

 

انگار فراموش کرده بودم زبانِ صفحه کلید را فارسی کنم !!

 

 

پی نوشت :

باید راهِ برقراری ِ ارتباط را بیابیم ! پیش از آن که به بی مفهومی ، محکوم ، کنیم ! 

... 

سخته ولی شاید ارزشش رو داشته باشه !

شاید این پُست ، بی منــــظــــور ترین و بی نـــــظــــرترین پست باشد !!!! شایدم ...

 

...

(بعضی حرفایِ ساده و به ظاهر تکراری رو شاید باید با تمامِ وجود ، تجربه کرد تا تازگی و پیچیدگیش رو درک کرد !!! برایِ با ارزش ترین ها و به یاد ماندنی ترین ها هم اگر تلاشی نباشد بی ارزش وفراموش می شوند ...)

 

رفیق ِ بی حرفی ...

 

آدمکِ برفی ِ من

در شبِ سردِ بی کسی ؛ رفیق ِ بی حرفی ِ من

سکوتِ تو ؛ صدای ِ من

سکون ِ تو ؛ همدم ِ لحظه های ِ من

به گرمی ِ دستای ِ سرد

با ذرّه های ِ برفِ سرد

تو رو به دنیا میارم

به دنیا ، با یه دنیا درد

ســرماســت ، دلــگــرمی ِ تو

گــرماســت ، دلتــنــگی ِ من

بـَـرف است ؛ یک رنگی ِ تو

حَــرف است ؛ یک رنگی ِ من

تن ِ تو سرما رو میخواد

زنــدگــی ، فردا رو میخواد

صبـح که آفتاب ، بزنه

برف به آفتاب ، نمیاد

تن ِ تو گرم ِ آب میشه

پیکر ِ تو خراب میشه

آدمکِ برفی ِ من

هنوز ، بیدار نشده

اسیر ِ چنگِ خواب میشه

آدمکِ برفی ِ من ، تولّدُ مرگُ خرید

به جون ، باهم

به پای ِ بی حرفی ِ من!

یک روزِ برفی ... نا خود آگاه و خدا آگاه ! یادِ دورانِ کودکی افتادم و "رفیق ِ بی حرفی" را نوشتم ؛ به یادِ دورانی که صبح را با ساختنِ آدم برفی به ظهر می رساندم و ظهر ، را با تماشایِ آب شُدنش به شب میرساندم  !چه سخت و ساده یک روز از عمر می گذشت ....

تقدیم به همه ی پدر و مادر ها ! تقدیم به همه ی کودکان ! تقدیم به آدم برفی ها ! راستی چه دوست داشتنی هایی داشتیم و دیگر نداریم ! چه ساختنی هایی ساختیم و خراب شدند !

تقدیم به همه ی دوست داشتنی ها ! تقدیم به هر آنچه که نا خواسته ، در عذابِ خود ، شریکش کردیم ... تا شاید لحظه ای از خود رها شویم ...

تقدیم به همه ی بهانه ها ...