خجالت از حماقت !

 

"خر" را به هزاران زبان ٬ "خر" می دانیم ٬ چون ... تنها و فقط "بار" می کشد ( مثل خر ) !

(توضیح : "خر" ٬ تنها ۳۰ سال زندگی می کند ...)

"آدم" از همان ابتدای به "دنیا" آمدن بزرگترین خریت را بر شانه کشیده و می کشد ...

و "انسان" نه تنها به اندازه ی "خر" "بار" کشیدن را ... بلکه هزاران بار بیش از "خر" ٬ خریت را به دوش می کشد ... و هر چه عمر کند ... آرزوی ۱۲۰ سال دیگر را دارد ... ... ...

به من نه ! بلکه به تو !

به تو نه ! بلکه به من !

اگر به کدام یک بگویند "خر" ... شاکی نمی شویم ؟!! ( و افسوس که چه ساده خر می شویم !)

( توضیح : عمر متوسط "انسان" ۶۰ سال است )

 

زند( گ )انی ...

 

چشم را بر هم میزنی و باز می شود ... هنوز ثانیه ای هم نگذشته ...

یک سال از عُمر ... 

به مجال ِ چشم بر هم زدنی ٬ می گذرد ... و در این فاصله ٬ چه چشم ها که بسته می شود و تا ابد بن بست می ماند ... و تنها راه ِ چشم ها یی که گشوده می شود تا ابد باز است ...

زمانی که ثانیه اش بستریست برای سال ها زیستن یا مردن ...

مرگ ِ راه ٬ تولّد ِ بُن بست است ...

اما ...

... تولّد ِ بُن بست ٬ مرگ ِ راه نیست ...

و در طول ِ این عرض ِ کم ... زندگانی ادامه دارد ...

 

شیشه نمی مونه همیشه ...

 

التماس ِ نم نم ِ بارون ٬ به شیشه

واسه من خاطره ای ٬ که از تنم جدا نمی شه ٬ تا همیشه

کارِ من همینه که ٬ خودم تنم رو خاک کنم

سهم ِ من ٬ از با تو بودن ٬ اینه که فقط غُبارو پاک کنم

دل ِ من ٬ میخواست که از حرارتِت گُر بگیرم ٬ بُخار بشم

نه که با لکه یِ خونم ٬ به صداقتِ تو یادگار بشم

به خیالم، با شکستنم ٬ همه عاشِقا رو از غم ِ عشقِ بی ثمر ، هُشیار کردم

ولی انگار با صدایِ گریه هام ٬ عشقو تو دل های ظریفِ عاشقا ٬ بیدار کردم

من خودم به قطره های ِ پیش ِ پام ٬ نگاه نکردم

بهتره دیگه پس از این ٬ پِی ِ گوش و چشم ِ آشنا نگردم

کاشکی من به جایِ آب ٬ از سنگ بودم

یا که از تبار ِ سردی بودم و تگرگ بودم

با همین امید میمُردم که صدایِ شیشه این بار ٬ عاشقایِ خُفته رو بیدار کنه

دیگه بعد از اون نمی شُد تن ِ شیشه ٬ عاشقایِ بعدی رو شکار کنه

ولی افسوس و صد افسوس ! که شُدم قطره ی ِ بارون !

اوج ِ زنده بودنَم ٬ بسته به قدِّ پنجرَس یا طول ِ ناودون ...

 

تقدیم به تک تک ِ قطره های بارون ...

با تماشایِ چسبیدنِ قطره های باران ٬ به پنجره ی کوچک ِ اتاقم و سقوطشان ... و به یاد ِ روز هایِ بارانی ِ خوب ٬ که از غم ِ شکستن ِ قطره های ِ باران ٬ بی خبر بودم !

چه بسیارند در  روزگار ... قطره هایی که بی ثمر ، در پیِ عشق ، اسیرِ دستِ خاک شدند !