حیوان...؟...آدم...؟...انسان؟!...یا آدم؟!.
سعی میکنیم دروغ نگوییم ؛ کم نمی گوییم !
سعی میکنیم راست بگوییم ؛ کم میگوییم !
... چوپانِ دروغگو ، چقدر راستگو بود !
آنقدر دروغ گفتیم که آینه ها هم ، همه یا مقعّر یا
محدّب شده اند !
رحم نمیکنیم ، ولی تا دلت بخواهد ترحّم میکنیم !
در خُشکی که هستیم تخته پاره ها را می سوزانیم که مبادا کسی در دریا ... !
می خواهیم لذّتِ بخشش را بچشیم ؛ ولی از خودمان انتقام میگیریم !
به دنبالِ عدالتیم ، که بیش از حقِّ خود بگیریم !
دم از برابری می زنیم ، تا از دیگران کمتر نباشیم !
قانون ها را می سازیم ، که چیزی برایِ شکستن داشته باشیم !
اگر ؛ بخشیدیم به آن امیدیم که بخشیده شویم !
فریاد میکشیم که ساکت نباشیم !
اگر ؛ ساکتیم چون زبان نداریم !
عاشقِ زندگی هستیم ؛ چون از مرگ می ترسیم !
...میمیریم ؛ چون مجبوریم !
انسانیم ، که حیوان نباشیم ؛ نه اینکه حیوان نباشیم ،
که انسان باشیم !
همه را مثلِ خود میبینیم ، چون کسی را جُز خود نمی بینیم !
ای کاش ... ای کاش ... هنوز آنقدر آدم نشده بودیم که انسانیّت را فراموش کنیم !