درخت ، دانه بود و دانه از درخت ، شکست

این ریشه بود ، که بر جان ِ دانه ریشه بَست

ریشه بود ابتدا ... که پای ِ رویش ِ درخت نشست

خود ، زیر ِ خاک ماند و درخت از کمند ِ خاک گسست

درخت ، قد کشید و به آسمان رسید ونشست ...

تا آسمانی شد ، لب از تمسخر خاکیان نبست !

ریشه از درخت ، دلَش ریش شد و بی صدا شکست

زان پس ، برای دیدن ِ آسمان ، دگر از پا نَنشَست

این شد ؛ که ریشه ، کمر به قتل ِ درخت بست

هر برگ ، یک تَبَر و هر ساقه ، یک تبر به دست !

این بود ؛ آنچه که بود ... و امروز ، شده هست !

جنگل ِ سبز و روشنمان ، چه ساده شد کف ِ دست !