آه ... چقدر مهربانم ! چقدر دلسوز ! چقدر عدالت دوست ... !

همیشه دلم برایِ پیرزنی که می دیدم دارد باری سنگین تر از توانش را حمل می کند و به سختی گام بر می دارد می سوخت ... ... هر بار که یکی از آن ها را می دیدم به فکر فرو می رفتم ... که چه کنم ؟! چه کار میتوانم بکنم که هـــــمـــــه ی پیرزن ها ، باری سنگین تر از توانشان حمل کنند ! اصلا چرا فقط پیرزن ها ؟!! چه کار می توانم بکنم که همه ی آدم ها و موجودات ، باری سنگین تر از توانشان حمل کنند و هر گامی که بر می دارند سخت تر از گامِ قبلی باشد ! یا اصلا چرا باید بتوانند گام بردارند ؟!!!!!

یک روز صُبح لاستیکِ دو چرخه ی دوستم پنچر شُد ! خیلی گریه می کرد ! مدرسه اش داشت دیر می شُد ! دلم برایش سوخت !!! سریعا با دوچرخه ام ، خودم را به اتوبوسِ سرویسِ مدرسه رساندم و پنچرش کردم ! چقدر دلم برایِ راننده ی سرویس و بچه هایی که همگی دیر رسیدند سوخت !!! از آن روز هر چه لاستیک می بینم ، پنچرش می کنم ... !

یک مرتبه یکی از جوجه هایم مُرد ، خیلی دلم برایش سوخت ! خیلی فکر کردم ! پس تصمیم گرفتم بقیه ی جوجه هایم را هم بکشم ... هر کدام را که می کشتم دلم بیشتر برایِ جوجه ها ی مُرده می سوخت ! ... چندین و چند سال است که تنها و فقط دارم جوجه کباب می خورم تا شاید سوزشِ دلم لا اقل برایِ جوجه ها بهتر شود !

یادم می آید خانه ی یکی از دوستانم آتش گرفت ! دلم برایش سوخت ! خانه  های بقیه یِ دوستانم هم سوختند ! دلم برایِ تک تکشان سوخت ! شهرمان سوخت و پس از آن ... !

همیشه دلم برایِ بی دست و پا بودنِ مار ها می سوخت ! از همان موقع بود که تصمیم گرفتم هر موجودی که می بینم دست و پایش را قطع کنم ! از نیمکت هایِ مدرسه و گُربه ی همسایه شروع کردم ... و هم اکنون  فقط خودم مانده ام ! کم کم دلم برایِ تنها ماندنِ خودم هم دارد می سوزد ، ولی چاره ای نیست !! شاید تنهایی بهتر از بی دست وپا بودن باشد !!!! از طرفی ، خودم برایِ انجامِ وظایفم نیاز به دست و پا دارم !!

چقدر مُشکلات زیاد است !

دلم برایِ فقیر ها ! بی خانمان ها ! زخم دیدگان ! ناقص ها ! بی سواد ها ! بی خانه ها ! خانه خراب ها !جنگ زده ها ! غرب زده ها ! شرق زده ها ! مُرده ها ! زنده ها ! تنها ها !  بی زبان ها ! برای ... چه کنم که دلم برایِ همه چیز و همه کس می سوزد ؟!!

منم و یک قلبِ رئوف ! و توانایی ها یِ محدود !!

آه ... افسوس که این همه دلسوزی هست و فقط یک دلسوز ! چقدر برایِ تنهایی خودم دلم می سوزد !

ای کاش همه مثلِ من مهربان و دلسوز بودند ! افسوس که این قدر تنهایم ! خودم را وقفِ بشریت کرده ام ! این قدر اسیرِ اجرایِ عدالت شُده ام که هیچگاه نرسیدم عدالت را در مورد خودم اجرا کنم ... ! تقدیر این بوده که این همه وظیفه فقط وفقط به عُهده ی من باشد !

                                                                                           

                               امضا:دلسوزِ همه ، بیش از همه ! حتی بیشتر از خودشان و خدایشان !