خاکستری از روزگاری خاکستری !
گهگاه ... خوب که نگاه می کنم ...
بیشتر " بد " می بینم و " خوب " نه !
و یا اصلا ٬ اکثرا ... " هیچ " می بینم ... و یا شاید ... " همه " نمی بینم ...
" هیچ " یا " همه " مهم نیست ... دیدن و ندیدن ِ من هم اهمیتی ندارد ... اهمیت در نبودن است ٬ که هست !
پس به جای ِ دقیق دیدن ... با دقت نمی بینم ...
حالی که مانده ... آینده ای که گذشته ... گذشته ای که هنوز نگذشته ...
تاریک یا روشن ...
سیاه و سفید ...
یا خاموش است .. و .. یا می سوزد ... ... که خاموش شود ...
... ... ...
و با این همه سیاهی و سفیدی ِ رو به خاکستر شدن ...
شاید ... امروز ٬ همان دیروزیست که فردا حسرتش را خواهی خورد ... ...
+ نوشته شده در ساعت توسط امیر محمد
|