[عنوان ندارد] (ثبت موقت)

 

امروز رفتم "بانکِ مُسَکِّن" فکر کردم شاید بشه از آرامشش وامی

 بگیرم ! بَهرَش اونقدر زیاد بود که هر چی حساب کردم ، دیدم نمی

تونم از پَسِ طوفانِ بعدِش بر بیام !

به ساعتِ عقربه ایِ رویِ دیوار خیره شُدم ...

۱۲:۰۰ ... گُذشت ... ۱:۰۶ ... ۲:۱۱ ... ۳:۱۶ ... ۴:۲۱ ... ۵:۲۷ ... ۶:۳۳ ... ۷:۳۹ ... ۸:۴۴ ... ۹:۴۹ ... ۱۰:۵۵ بازهم ... ۱۲:۰۰!

پس یازده چی شُد ؟!


انگار کنارِ هم بودنِ دو یک (۱) در ساعتِ یازده (۱۱) دو عقربه را

 درآن ساعت از هم دور نگه می دارد !!!! (با هم بودنِ عقربه ها هم باعثِ دوری می شود ؟! دوریِ چه از چه ؟! همیشه با هم بودن ها  با دوری همراه است ؟!) 

حتی دو عقربه ی ساعت هم باید یک ساعت انتظار بکشند تا دقیقه

ای کوتاه کنار هم آرام بگیرند ! 

چقدر آدم ها برایِ رسیدن به آرامش عجولند و برایِ با آرامش

 بودن ، صبور !

 

 

درست یا غلط ؟! ظاهر و باطن !

 

 

پُرسیدم : تو هم مثلِ من زندگی رو مثلِ یک امتحانِ تستی و چهار گزینه ای می بینی ؟

گفت : زندگی رو اصلا شبیهِ امتحان نمی بینم ! چه تستی و چه تشریحی ! بلکه اون رو شبیهِ شبِ امتحانی میبینم که منابعش نا مشخص و نا محدوده و من فقط یک شب وقت دارم ! مدام از این کتاب به سراغِ اون کتاب می رَم و منتظرِ صبحم که برسه و من با آمادگیِ کمم برم سرِ جلسه !

گفتم : منابع که مشخصه ! منابع همون درست و غلط ها بر معیارِ انسانیت و زندگیه !

پرسید : فرض بر این که منابع همینا باشه ، تو درست و غلط ها رو می شناسی ؟!

گفتم : سعی می کنم گزینه هایِ غلط رو بشناسم و رد کنم و در آخر گزینه ی صحیح رو انتخاب کنم !

گفت : گزینه ی غلط رو برایِ من تعریف کن !

گفتم : زندگی رو مثلِ امتحانِ تستی می بینم نه تشریحی ! سوءالت رو تستی بپرس !

کمی فکر کرد و گفت : یک سوءالِ تستی برات می نویسم چهار گزینه ای نه ! بلکه دو گزینه ای ... کاغذ رو برداشت و نوشت :

کُدام غَلَط است؟

۱.غَلَط                  ۲.قَلَت

هر چی فکر کردم نشد جوابش رو بزنم !!! روشِ ردِّ گزینه هم کارگر نبود !!

بعد گفت : حالا اگه میتونی بگو کودوم غَلَط نیست !

کمی فکر کردم و با خودم گفتم : ولش کن ! انگار اینم دیوونس ... !