خلاصه ای از دفترچه خاطراتِ نسوخته ی یک دلسوز !! ( آتشی بی خاکستر )

 

 

آه ... چقدر مهربانم ! چقدر دلسوز ! چقدر عدالت دوست ... !

همیشه دلم برایِ پیرزنی که می دیدم دارد باری سنگین تر از توانش را حمل می کند و به سختی گام بر می دارد می سوخت ... ... هر بار که یکی از آن ها را می دیدم به فکر فرو می رفتم ... که چه کنم ؟! چه کار میتوانم بکنم که ......

 

                       (مشروحِ خلاصه ی خاطرات ، در ادامه ی مطلب !!!) 

ادامه نوشته

سهمِ انسان ، در بازارِ سهام ...

 

مثل هر روز ، بازار شلوغ تر از همیشه بود !

 

همه مشغولِ فروش و خرید بودند !

 

مثلِ روز هایِ گذشته ، در بازارِ سهام ، سهمِ انسانیت همانند غیرت وشجاعت ، با 100% کاهش

 

نسبت به روزِ گذشته ، پُر فروشنده و بی خریدار بود ! عدّه ای هم فروشنده نبودند چون اصلا

 

فروشش در این بازار ، صرفه ی اقتصادی نداشت !

 

 

نان نسبت به برنج کمی ارزان !

 

و گوشتِ انسان ، نسبت به حیوان ، ارزانِ ارزان !

 

 

یکی قاب می خرید ، تا آینه را اسیرِ خود کند !

 

یکی قاب می خرید ، تا خاطره را اسیرِ حال کند !

 

 

یکی قفس می خرید تا پرنده ی دوست داشتنی اش را اسیرِ قفس کند که مبادا اسیرِ چنگالِ پرنده ی

 

شکارچی یا اسیرِ قفسِ فردِ دیگری شود !

 

یکی پرنده می خرید که لا اقل یک اسیر داشته باشد !

 

 

یکی عشق را می خرید ، چون بر این باور بود که عشق خریدنیست !

 

یکی عشق را می فروخت ، چون معتقد بود عشق ، حتّی خریدنی هم نیست !

 

 

یکی مشغولِ خریداریِ سکّه ی طلا بود ! نه برایِ این که روز به روز پُر ارزش تر می شود !

 

بلکه چون با همسرش خیلی اختلاف داشت !!

 

 

یکی برنج وغلّات می خرید چون از گرسنگی می ترسید !

 

 

یکی دارو می خرید ، چون از بیماری می ترسید !

 

یکی بیماری می خرید ، چون از بی دارویی می ترسید !

 

 

یک ایثارگر ! هم مشغولِ خریدِ موادِّ مخدّر از نوعِ باکلاس و بی کلاسش بود ! برایِ خودش که

 

نه ! بلکه برایِ ایثار! و بخشیدن به دیگران ! به قیمتِ کمتر و به صورتِ قسطی !

 

 

یکی مشغولِ خریدِ زمین بود ، چون حتّی مُرده هم برایِ زندگی که نه ! بلکه برای مُردن هم به

 

زمین احتیاج دارد !

 

 

یکی کپسولِ آتشنشانی می خرید ، چون از آتش می ترسید چه در این دنیا چه در آن دنیا !!

 

 

یکی مشغولِ خریدِ پول بود ، چون  روز به روز گران تر و کمیاب تر ولی ارزان تر می شد !

 

 

یکی مشغولِ خریدِ آب معدنی بود چون از آلودگیِ آب و شکستنِ لوله ی نفت که نه ! از بی آبی

 

وتشنگی می ترسید !

 

 

در این میان یک نفر هم مشغولِ خریدِ کپسولِ اکسیژن بود چون از آلودگیِ هوا و شکستنِ لوله ی

 

گاز که نه ! از بی هوایی وخفگی می ترسید !

 

 

...

 

تقدیم به سلمان که اولین کسی بود که این متن رو خوند و همیشه نسبت به نوشته هام لطف داره ...