مثل هر روز ، بازار شلوغ تر از همیشه بود !

 

همه مشغولِ فروش و خرید بودند !

 

مثلِ روز هایِ گذشته ، در بازارِ سهام ، سهمِ انسانیت همانند غیرت وشجاعت ، با 100% کاهش

 

نسبت به روزِ گذشته ، پُر فروشنده و بی خریدار بود ! عدّه ای هم فروشنده نبودند چون اصلا

 

فروشش در این بازار ، صرفه ی اقتصادی نداشت !

 

 

نان نسبت به برنج کمی ارزان !

 

و گوشتِ انسان ، نسبت به حیوان ، ارزانِ ارزان !

 

 

یکی قاب می خرید ، تا آینه را اسیرِ خود کند !

 

یکی قاب می خرید ، تا خاطره را اسیرِ حال کند !

 

 

یکی قفس می خرید تا پرنده ی دوست داشتنی اش را اسیرِ قفس کند که مبادا اسیرِ چنگالِ پرنده ی

 

شکارچی یا اسیرِ قفسِ فردِ دیگری شود !

 

یکی پرنده می خرید که لا اقل یک اسیر داشته باشد !

 

 

یکی عشق را می خرید ، چون بر این باور بود که عشق خریدنیست !

 

یکی عشق را می فروخت ، چون معتقد بود عشق ، حتّی خریدنی هم نیست !

 

 

یکی مشغولِ خریداریِ سکّه ی طلا بود ! نه برایِ این که روز به روز پُر ارزش تر می شود !

 

بلکه چون با همسرش خیلی اختلاف داشت !!

 

 

یکی برنج وغلّات می خرید چون از گرسنگی می ترسید !

 

 

یکی دارو می خرید ، چون از بیماری می ترسید !

 

یکی بیماری می خرید ، چون از بی دارویی می ترسید !

 

 

یک ایثارگر ! هم مشغولِ خریدِ موادِّ مخدّر از نوعِ باکلاس و بی کلاسش بود ! برایِ خودش که

 

نه ! بلکه برایِ ایثار! و بخشیدن به دیگران ! به قیمتِ کمتر و به صورتِ قسطی !

 

 

یکی مشغولِ خریدِ زمین بود ، چون حتّی مُرده هم برایِ زندگی که نه ! بلکه برای مُردن هم به

 

زمین احتیاج دارد !

 

 

یکی کپسولِ آتشنشانی می خرید ، چون از آتش می ترسید چه در این دنیا چه در آن دنیا !!

 

 

یکی مشغولِ خریدِ پول بود ، چون  روز به روز گران تر و کمیاب تر ولی ارزان تر می شد !

 

 

یکی مشغولِ خریدِ آب معدنی بود چون از آلودگیِ آب و شکستنِ لوله ی نفت که نه ! از بی آبی

 

وتشنگی می ترسید !

 

 

در این میان یک نفر هم مشغولِ خریدِ کپسولِ اکسیژن بود چون از آلودگیِ هوا و شکستنِ لوله ی

 

گاز که نه ! از بی هوایی وخفگی می ترسید !

 

 

...

 

تقدیم به سلمان که اولین کسی بود که این متن رو خوند و همیشه نسبت به نوشته هام لطف داره ...