صبح ِ زود بود و مثل همیشه از صبحانه عقب مانده بود !

مادرش همانطور که سُفره را از خُرده های نان پاک می کرد ...

به آرامی و با اندوه گفت : به زودی "نون" آزاد می شه ...

هنوز از "خواب" بیدار نشده ٬ با چشمانی خواب آلود ...

لبخندی زد و گفت : خُدا رو شکر ...