بیدار می شوی ... بلکه بخوابد ...

نمی خوابی ... باشد که خواب بماند ...

بیدار می مانی ... تا شاید بیدار نشود ...

اگر بخوابی ... ... ...

اگر نخوابد ... ... ... بیدارت می کند ... تا بخوابد ...

اگر سخت بخوابد ... خواب نداری ... و نخواهی داشت !!

...

آباد نمی شوی ... تا او آباد شود ....

اسیر می شوی ... تا شاید آزاد شود ...

در هر حال که باشی ... ... کشیک می کشی ... ( و در دل ... هزار بار خودت را به هر سو می کِشی و شاید اصلا می کُشی ... ... )

کِشیک می کِشی ... نه برای این که شِکار کنی ... بلکه به اُمید ِ این که شِکار نشوی ... ... ... !!!

و افسوس از آن روز ... که تو از دید ِ شکار ... همواره شکارچی باشی ... حتی اگر شکار ِ خودش باشی ... تو شکاری و او شِکارت ! ( و نه شاکرت ! حق هم دارد شاید !!! ) ... تو ... او را به دید ِ شکارچی می بینی ... و او ... تو را به دید ِ شکارچی ... و انگار که هر دو شکار ِ دیگری هستید ...

تو کوتاهترین دیواری ... و او نیز هم ... و در کار نیست دُزدی ... ... گویا دیوار ها دُزدند ... و دُزد ها دیوار ... ...

پی نوشت :

اگر نفهمیدی چه گفتم ... خدا را هزاران مرتبه شکر بگوی که نفهمیدی ...