پدرم بچه که بودم بهم می گفت : از حالا سعی کُن تلاش کنی ! پسرم زندگی مثلِ سر بالایی و سرازیری میمونه ، اگه اوّلِ زندگیت سربالایی رو طی کنی آخرِ زندگی به سرازیری می رسی و راحتی ، اگر اوّلِِ زندگی سرازیری رو طی کنی آخرِ زندگی وقتی که پاهات رمقی ندارن مجبوری سر بالایی رو طی کنی !

خیلی زرنگ بود ! که بهم نگفت ممکنه سر بالایی اینقدر طولانی باشه که عمرت کفافِ دیدنِ سر پایینی رو نده یا اصلا حوصلت سر بره وبگیری زیرِ آفتاب ، تو دامنه ی سر بالایی بشینی ! یا اینکه بهم نگفت که ممکنه شیبِ سر پایینی اینقدر زیاد باشه که پیمودنِ مسیرِ سر پایینی حتّی از پیمودنِ مسیرِ سربالایی هم سخت تر باشه !

خیلی ساده بودم ! که فکر می کردم اگه یه مسیرِ سر بالایی  شیبِش ملایم باشه حتما سر پایینیش هم شیبش ملایمه ! اصلا به مثلثِ قائم الزاویه دقت نکرده بودم ! ساده بودم که ازش نمی پُرسیدم : الان خودت تو سر پایینی هستی یا سر بالایی ؟! این سر بالایی و سر پایینی قلّه ای هم داره ؟! وقتی به قلّه برسی اصلا دوست داری پا به سرازیری بذاری ؟! یا خودِ سرازیری یه جور اجبارِ مثلِ همون سر بالاییِ اوّلی که خیلی دوست نداری بهش پا بذاری ؟! آدمِ پیر براش سرازیری رفتن آسون تره ؟! آخ که چقدر ساده بودم ! الان که وسطِ راهم و تازه نمی دونم کجایِ راه هستم که وقتِ سوال پرسیدن نیست ! وقتِ عمل کردنه ! از امروز تصمیم گرفتم لحظه لحظه ی زندگی رو دریابم ، می خوام از لحظه لحظه هاش لذّت ببرم ! می خوام از شرِّ این فکرِ سرازیری و سر بالایی خلاص شم ! می خوام حتّی به بودن یا نبودنِ قلّه هم فکر نکنم ! می خوام فردا رو فراموش کنم ! به دیروز هم توجّهی نکنم ! می خوام ... ای بابا ! الان کلّی وقته دارم به این چیزا فکر می کنم ! باید برم سرِ درسم ! کلّی عقب افتادم ! اگه تو امتحان قبول نشم چی میشه ؟! باید دوباره این درسا رو بخونم ؟!! باید فردا درس نخوندنِ امروزمو جبران کنم !! باید برم سرِ درسم ؛ نکنه قبول نشم !!! نکنه بیُفتم ... !!!!!