صدف شکن ...
... ...صدف شکن ... ...
تو ای شهابِ شب زده
مشق ِ شبو ورق زده
گذشته از خوابِ همه
به شب ، تبِ سحر زده
گذر کن از گذشته ها
غبار ِ پُشتِ شیشه ها
کُهنه بکش به کُهنگی
از حال ، تا همیشه ها
ای تو، هوای ِ واپسین
تو اولین ، تو آخرین
نفس نمانده بر تنم
نفس تویی ، تو دلنشین
بود و نبود ، از تو بود
آتَش و دود ، از تو بود
تمامِ من ، به عشق سوخت
سخن مگو ز تارو پود
من ، از گذشته سیر شد
آینده هم که دیر شد
به پایِ ریشه ی دلم
جوانه ام چه پیر شد
رسیده ای تو ، بر کویر
بر این شکسته ی اسیر
ببار بر گُذشته ام
مرا ز ِ چنگِ تَن بگیر
موج ، تویی ، صدف شکن
غم ، قفسی شُده به من
نیست دِلم ، دُرّو گُهر
قفس شکن ! صدف شکن !
بازگشت ، همه را ، هست ...