گفت : چقدر ساده بودم  که در این صحرایِ زندگی ، هر محدوده ای از سایه را که دیدم ، بدونِ نگاه به آسمان ، سایه بانی در برابرِ آفتابِ سوزانِ حقیقت پنداشتم و به پناهش رفتم ؛ غافل از این که سنگی از اوجِ قُلّه ی سادگی در حالِ سقوط است ! حالا حتّی اگر بسوزم هم به سایه ها اعتماد نمی کنم !

گفتم : نگاه به آسمان اینقدر سخت است ؟!

گُفت : با این خورشیدی که چشم را کور می کند ، بله !

گفتم : پس خوشبینی و دیدنِ نیمه ی پُرِ لیوان چه می شود ؟!

گفت : وقتی که تشنه نیستی چه فرقی می کند که نیمه ی پُرِ لیوان را ببینی یا نیمه ی خالی را ؟!