سایه یا سنگ ؟!
گفت : چقدر ساده بودم که در این صحرایِ زندگی ، هر محدوده ای از سایه را که دیدم ، بدونِ نگاه به آسمان ، سایه بانی در برابرِ آفتابِ سوزانِ حقیقت پنداشتم و به پناهش رفتم ؛ غافل از این که سنگی از اوجِ قُلّه ی سادگی در حالِ سقوط است ! حالا حتّی اگر بسوزم هم به سایه ها اعتماد نمی کنم !
گفتم : نگاه به آسمان اینقدر سخت است ؟!
گُفت : با این خورشیدی که چشم را کور می کند ، بله !
گفتم : پس خوشبینی و دیدنِ نیمه ی پُرِ لیوان چه می شود ؟!
گفت : وقتی که تشنه نیستی چه فرقی می کند که نیمه ی پُرِ لیوان را ببینی یا نیمه ی خالی را ؟!
+ نوشته شده در ساعت توسط امیر محمد
|