رهایی ...
تو که رفتی ، تو خودم رها شدم
بی ثمر بودم و بی بها شدم
تو که رفتی ، تو دلم خاک شدم
عاشق شکفتن از خاک شدم
تو که رفتی تو تباهی ِ خودم بود شدم
گُر گرفتم تو سیاهی ِ شبم دود شدم
تو که رفتی تو سُکون ، باد شدم
تو شب و سکوت ، فریاد شدم
تو که رفتی نه تو بودی و نه من !
نه به سر تنی و نه سری به تن !
تو که رفتی نه هوا ، نه نفسی
نه مرا شوق قفس ، نه به رهایی هوسی
تو که رفتی دل ِ من به گِل نشست
تو که رفتی ... ! یادِت ، هنوز هست ...
پی نوشت :
تقدیر بی تقصیر است !
خوب که فکر می کنم ...
می بینم تو اگر جای ِ من بودی نرفته بودی ...
...
و من اگر جای ِ تو بودم ... ... ... می رفتم ...
+ نوشته شده در ساعت توسط امیر محمد
|