... ... خود خواه

 

من ِ امروز ، خودمم !

همان دیروزی ِ امروز !

هنوز هم سرِ چهار راهم !

هنوز هم با وجود ِ حضور ِ چراغ ِ راهنمایی ، گیج و سر در گُمم !

دیروز عاشِق ِ چراغ ِ قرمز بودم و امروز عاشِق ِ چراغ ِ سبز !!

زمان تغییر کرده ولی ...

چهار راه همان چهار راه است !! چراغ همان چراغ !! مسیر ، همان مسیر !! و قانون ، همان قانون است !! رنگ ، همان رنگ !! و من ، همان من ؟؟!!

از دیروز تا امروز ، پُشت ِ چراغ بوده ام ! ... دیروز ، پیاده ... و امروز ، سواره ! ... و فردا ... چه کاره ؟!!

در فردای ِ نا رسیده ، خود را آن سویِ ِ چراغ می بینم و در میان ِ چهار راه !! چه پیاده و چه سواره !! وعاشِق ِ رنگ ِ کوتاه ، ولی قانون شکن ِ نماد ِ قانون ، یعنی زرد !!

بی خیال از این که شاید امروز و دیروز و فردا عده ای پیاده یا سواره ، پیش یا پَس ِ چراغ ، یا حتی در مسیری دیگر بودند و هستند یا خواهند بود !

ولی من ، همان من ِ دیروزم ، اسیر ِ حرکت ... و ... فراری از سکون ! و مهم تر از همه ...

 

پارا دوکس یا پیرادوکس !! فقط و فقط چند لحظه و ...

 

پیش نوشت :

همه ی تلاشِ خیلی از ما ، این است که دیگران هم به این حقیقت پی ببرند که مرگ حق است ، مرگ هم بخشی از زندگیست ، مرگ تلخ نیست ، روزی همه می میرند ، تصورِّ وحشتناکی که همه از مرگ دارند غلط است . ولی هر بار که می خواهیم بالا ترین نفرین را به کسی بکنیم می گوییم : مرگ بر او باد !

و گاهی با خود می اندیشم مگر مرگ چقدر سخت است که زندگیِ به این سختی ، این قدر آسان است!  

نوشته :

پیرمرد : پسرِ گُلم ، میشه یه لیوان آب برام بیاری ؟ بدجوری دهنم خُشکِ ولی نمی تونم بلند شم برم آب بخورم

مردِ جوان برخواست و لیوانِ آبی برایِ پیرمرد آورد

پیرمرد : دستت درد نکنه جوون ! پـــــیــــر شــــــی !

پیرمرد هنوز کمی از آب ننوشیده بود که به شدّت ، به سرفه افتاد

جوان چند ضربه په پُشتِ پیرمرد زد

پیرمرد چند لحظه بعد که کمی آرامش پیدا کرد و توانست حرف بزند با صدایی گرفته و چشمی پُر اشک گفت : عجب دردیست پیری ؛ خدا نسیبِ گرگِ بیابون نکنه !!

پی نوشت ها :

*چرا زندگی برای جلو رفتن، شتابِ خیلی زیادی داره ولی حتی با سرعتِ خیلی کم هم ممکن نیست به گذشته برگرده ؟!

*همیشه ترحُّم کردن راحت تر از مورد ترحُّم قرار گرفتنه !

*دنیای عجیبیست ! گاهی برای آزادی ، باید اِسارت کشید ، و یا برایِ عاشق ماندن از عشق گذشت ... گاهی برایِ زندگی ، باید مُرد و صد افسوس که گاهی برایِ مُردن باید زندگی کرد ... !

*جالبه که سرنوشت از ته نوشته میشه ولی از سر خونده میشه !

*حتی اگر جهتِ حرکتِ عقربه های ساعت خلافِ جهتِ کنونیِ آن بود ، باز هم آینده تاریک تر از حال و گذشته بود !

**در بهترین لحظات زندگی این طور فکر کن که چنین لحظاتی دیگر تکرار نمی شود ، و  در بد ترین لحظات با خود بگو : بسیارند بد تر از این ها ؛ این باعث می شود که قدر خوشی ها رو بیشتر بدانی و در سختی ها امیدوار تر باشی و برایِ مقابله شاید آماده تر !