نمی توانم به زور ، به روز شوم !! فقط خودم را نمی بینم ؟!!

 

هر چه تلاش می کنم ، به زور هم که شُده ، نمی توانم

به روز شوم !!

...

روزگار ، روز به روز غریب می شود و ما که غریق ِ دیروزیم

، قریبِ امروز نمی شویم !

این روزگار ، هر روز غریب تر از دیروز ...

آری ... روزگارِ غریبیست ...

اسیر ِ بازی ِ سیاهِ کاغذ(،)بازی شُده ایم ...

ولی ناگـــُـــریز ، قــَــدَم را به قلم ، ترجیح می دهیم ...

حقیقت ، را به قیمتِ شکستن ، به آینه پس می دهیم ...

و سر انجام ...

شکستن ، را به قیمتِ حقیقت ، به آینه پس می دهیم !

شبانه روز ، کارمان این شده که روز را در تاریکخانه ی شب به

وضوح می رسانیم ، و شب را به بهانه ی خاموشی ، تاریک

می کنیم ...

شمع ، را به قیمتِ شیرینی ِ کیک ، خاموش می کنیم و پروانه را

به شوقِ تقدیم ِ یک هدیه در ویترین ، نسوخته ، خُشک می کنیم !

گـــــُــــل را به قیمتِ قـــــالـــی ، بر ، دار می زنیم !!

و حُرمتِ مرگِ گـــُـــل را به راحتی ، پایمال می کنیم !!

تقصیر ، با دیروز و امروز و فردا نیست ...

تقصیر از ماست که همه چیز را برای ِ خود می خواهیم ، ولی خود

را برای ِ هیچ چیز نمی خواهیم ...

و همه چیز را ، جُز خودِ حتّی بی همه چیز ، مقصّر می دانیم !

همه چیز را مُقصِّر می دانیم ولی خود را مُقصِّر نمی یابیم ...

انگار بینا شُده ایم که کور شویم و فقط خود را نبینیم ... !

اِنکــــار دیگر چه فایده دارد؟!! اِنگــــار ، روزگار نیست که غریب

است ... این من هستم که قریب نیستم ... این ماییم که در غُربتیم ...

حال ، تکلیف چیست ؟ بلا تکلیفی ؟!

 

 

خطای دید یا آیینه ...

 

گفت : خودم که کوچکتر بودم ، چقدر

خدایم بزرگتر بود !

 

گفت : خودت را با خدایت اشتباه

گرفتی ...

 

 

تکرار ها ... ای کاش ها ...

 

ای کاش ... به جایِ این که فردایم ، تکرار ِ امروزم باشد ، امروزم

 تکرار ِ فردایم بود !!!

ای کاش ... به جایِ این که ما گذشته را فراموش کنیم ، گذشته ما را

 فراموش می کرد ، یا لا اقل به جایِ این که آینده ، ما را فراموش

 کرده باشد ، ما لحظه ای آینده را فراموش کرده بودیم !!

...