خاکستری از سنگ !

پُرسید : از این همه دوری ها ! از صبوری ها !

از ترکِ یادِ مرگ ! از مرگِ عِشق ! از فروغِ

این همه دروغ ! از سکوتِ صداقت ! از مرگِ

انسانیت ! از خودت ! برایِ خودت ! برایِ من !

برایِ ما ! از مردُم ! برایِ مردم ! ازاین !

از آن ! از دردِ بی درمان ! برایِ انسان !

ازاین همه همهمه !از ... !برایِ ... !دلت

نمی سوزد ؟

آتش نمیگیرد ؟ !

گُفتم : ... نه !

آرام گفت : سنگدل ... ورفت ... !

ولی هرگز با خود فکر نکرد ، که جُز سنگ ،

 خاکستر هم نه دیگر می سوزد و نه دیگر آتش

 می گیرد !

و من هر گز فراموش نخواهم کرد که همین خاکستربهترین بستر

است برای زنده نگاه داشتنِ آتشی که به خواب رفته ...

(پُر می گوییم ! کَم می شنویم ! کمتر می پُرسیم !

فکر نمی کنیم و ساده تر می گذریم !)

 

...بگذریم...

عاقل + دیوانه = عاقلانه !؟! مبادله ی کالا با کالا ؟!!

پُرسید : واحدِ شمارشِ نان چیه ؟

گفتم : قُرص

-چرا قُرص ؟

-نمی دونم حتما چون گِرده

-پَس واحدِ شمارش نان بربری هم میشه کَپسول ! چون گِرد نیست !

. . . ====> ( ادامه ی مطلب )

ادامه نوشته