تبليغاتX
بیدارِ خُفته
 

ای کاش از دیروز نمی گفتم : ای کاش دیروز ...

دیگر از فردا نمی گویم : از فردا ...

نه !

اصلا دیگر از فردا نمی گویم : ای کاش دیروز ...  !

 همیشه عادت کردیم در لحظه می میمیریم ! ... زندگی نمیکنیم ...

در گذشته زندگی می کنیم تا در حال نِمی ریم  و یا شاید ( در حال نَمیریم !) ...

UPDATE را که میزنیم FAILED می شود ... از بس همیشه تقلبی هستیم ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

چراغ ...

وقتی صفت ِ راهنما به آن اضافه می شود یعنی باید با توجه به شرایط تغییر کند !

اگر همواره یک رنگ باشد ... یک معنا بیشتر ندارد و آن هم ... عُبور

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

چَشم باز می کنی و می بینی تمامی ِ افراد ِ کَشتی ، به جز خودت ، متّه در دست گرفته اند و در حال ِ سوراخ کردن ِ بخش ِ زیر ِ پای ِ خودشان هستند ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 


تُرمز نگیر !

...

در جایی که هموار ترین بخش ِ خیابان هایش ، "سُرعت گیر" ها باشند ...

راهی نیست جز اینکه ...

در "سُرعت گیر" ، سُرعت بگیری !


+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 


هوایم را آنقدر داشته باش ... که در حسرت ِ هوایم ... نمیرم !

هوایت را آنقدر دارم ... که آزادانه ، در اسارت ِ تنفس ِ نفس هایت ... با هوایت نمیمیرم !


+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 


این روز ها ... هر چه فکر می کنم ! اندیشه ای متولد نمی شود !


برای ِ مثال :

امروز به این فکر می کردم که ...

چه خوب می شد کلّا این نفت ِ لعنتی را می دادیم برود از این مملکت !

یه لحظه ازش غافل شی ...

آب را که آلوده می کند ! هوا را نیز هم ...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

آدم ِ بی گناه تا پای ِ دار می ره ... ولی بالای ِ دار ، نـَه  !!!!

 

پی نوشت :

ما در این دُنیا ، آدم ِ بی گناه نداریم !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

نا اُمید بودم ...

و تو گفتی : پایان ِ شب ِ سیَه ، سپید است ...

و بی خبر بودی از این که کار ِ من از این حرف ها گذشته ...

من در این فکر بودم که : پایان ِ روز ِ سپید هم شب ِ سیاه است !!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

هر چیز را که از دست می دهی تازه قدرش را می فهمی !

و حالا ... تازه می فهم که چرا اینقدر از خود راضیم !!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

در جایی که سُراغ ِ خواهر ِ نداشته ات را می گیرند تا با خیال ِ راحت تر فُحشش بدهند ...

هنوز هم دنبال ِ دلیل برای ِ بی احترامی به عشق و انسانیّت و بشریّت و آزادی می گردی ؟!

 

این کابوس ها ، از آن زمان شروع شد که خیال ها تــَـخـــت شد و شعور ها بیدار نشده ، خــوابــیــدند !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

وقتی که " با " ، " بی " می شود و یک " ن " اضافه می شود ...

((دوست دارم " با " تو باشم !))

... می شود ...

((دوست "نَ"دارم " بی " تو ، باشم !))

خلاصه این که ...

عشق را باید با " بی " بشناسی " نه " با ، " با " !!

و نتیجه این که ...

دیگر نیستی !!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

"معمولا وقتی محصولی در کشوری اختراع می شود ! مردمان ِ آن کشور زودتر از مردمان ِ سایر کشور ها نسبت به آن محصول بی تفاوت می شوند !"

و من تازه فهمیدم که بعضی مردم چرا محصولاتی چون منشور ِ حقوق ِ بشر را در بعضی کشور ها آفتابه هم حسابش نمی کنند !!

پاورقی :

منشور=شورنده ی من !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

از تو شاکیَم و به خود مشکوک !!!

و هر دو ، تنها به این خاطر که نیستی ... ... ... !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

درسته که با " حلوا ، حلوا " کردن ، دهان شیرین نمی شود ...

ولی انگار با " زهر ِ مار ، زهر ِ مار " کردن ؛ گوش تلخ می شود !!

...

گوشمان از زهر ِ مار و کثافت پُر است !

باز صد رحمت به " حلوا ، حلوا " کردن !

اگر " حلوا ، حلوا " نمی کنی لا اقل " شِکــَّــر پراکنی " نکن !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

تو که رفتی ، تو خودم رها شدم

بی ثمر بودم و بی بها شدم

تو که رفتی ، تو دلم خاک شدم

عاشق شکفتن از خاک شدم

تو که رفتی تو تباهی ِ خودم بود شدم

گُر گرفتم تو سیاهی ِ شبم دود شدم

تو که رفتی تو سُکون ، باد شدم 

تو شب و سکوت ، فریاد شدم

تو که رفتی نه تو بودی و نه من ! 

نه به سر تنی و نه سری به تن !

تو که رفتی نه هوا ، نه نفسی 

نه مرا شوق قفس ، نه به رهایی هوسی

تو که رفتی دل ِ من به گِل نشست 

تو که رفتی ... ! یادِت ، هنوز هست ...

پی نوشت :

تقدیر بی تقصیر است !

خوب که فکر می کنم ...

می بینم تو اگر جای ِ من بودی نرفته بودی ...

...

و من اگر جای ِ تو بودم ... ... ... می رفتم ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

این حـــــَــ...ـــــبـــــــ...ـــــس ... ذاتا ... چقدر جان سخت و طولانیست ...

که در طول ِ تاریخ ... و روزانه ... و در گوشه و کنار ِ دُنــــیــــا ...

هزاران هزار قاضی تلاش می کنند و دَم به ثانیه ، می بـــُــر َنــــدش ...

ولی باز هم ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

.

از خوب بودن ها که جز بدی ندیدیم

.

بد باشیم ... بلکه جز خوبی نبینیم !!

.

پی نوشت :

این روزا شاید باید اینچنین نتیجه گیری کرد تا به نتیجه ای رسید !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

یکی از مهمترین علل ِ این همه خیانت در میان ِ متاءهلین در بعضی جوامع ...

این است که جواز ِ مجردی کردن در این جوامع ... متاءهل بودن است !!!!!

در نتیجه ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

اولین آشنایی ِ من با "دروغ" از آنجا شروع شد که ...

اولین "دروغ" را شنیدم :

"اگه دروغ بگی ، خدا سنگت می کنه !"

و وقتی که گوینده "سنگ" نشد !

تازه با "حقیقتی" تلخ آشنا شدم ... ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

آتش ِ عشق ، به اشکِ من که خاموش نشُد

یاد ِ تو ، به جُرعه ی باده ، فراموش نشُد

ترک ِ آغوش نمودی و نماندی به برم ، ای دل ِ من !

بعد ِ تو؛ با دل ِ من ، جُز غم ِ تو ، هیچ هم آغوش نشد

همه دم به خلوتم ، غرق شُدم ؛ بی تو ، ولی در پی ِ تو

همه ی زندگی ام ، به یاد ِ تو کاش شُد و کوش نشُد

غَم بخندید ، به من ؛ خنده به حالم بارید

همه ایّام ، به کام ِ تن ِ من ، نیش شُد و نوش نشُد

همه آفاق ِ وجودم به غمت ، نیست شُدند

دل ِ من مُرد و تنم به غم ، سیه پوش نشُد

عشق ِ آتشین ، سفال ِ کُهنه ی دل ، سوزاند

به عنایتِ حضورت ، جان ِ من گرم شُد و جوش نشُد

همه افکار و خیالم ، به غم ِ عشق ِ تو ، پیمانه زدند

سرد رفتی تو ، ولی این من ِ بی هوش ، دگر هوش نشُد

سال ها ... اسیر ِ مُرداب ِ تو ام ، گُذر کُن ای آب ! زِ سَر

من غریقم و تویی آبِ روان ، وصله ی این گوش نشُد

قطره هایِ خون ، به سجاده ی شعر ِ من همه جوهر شُد

جوهرم به عشقِ تو پاک شُد و خون ِ سیاووش نشُد

گرچه نازِ تو به دیده ام ، دگر خاموش است

خوشم از این که به شُکرانه ی یادِ تو ، نمازِ دل  فراموش نَشُد

از غم ِ دوری ِ تو ، قافیه ها تنگ شُدند

عِشقِ شاعِر به تو ؛ بی تو که غزلپوش نَشُد

 

تقدیم به لحظه های زود گذر امّا ماندنی در زندگانی  ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

با نیّتی خیر ...

روزگار ِ همه را سیاه می کرد !

چون معتقد بود : بالاتر از " سیاهی " ، رنگی نیست !

 از موی ِ " سفیدش " هم خجالت نمی کشید !!!

پی نوشت :
همه معتقدند : بالاترین ، بهترین است !

(بالاتر از سیاهی هم رنگ هست)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

یک "پلّه" بالا تَر ِت رو می بینی و می فهمی که هزار "پلّه" پایین تر است ...

و با خود می گویی وای به حال ِ هزاران "پلّه" بالاتر ... !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

عصر ِ ارتباطات است و دُنـــــیـــــا روز به روز کوچکتر می شود ...

شادم چون ...

گفته بودی : میان من و تو یک دُنــــیــــا فاصله است ...

و ناراحت ...

چون گفتی : قلبم به بزرگی ِ دُنــیــاست ....

با این همه ...

من بی تفاوت ، از این که ...

دلم یک دنیا برایت تنگ می شود !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

گذشته ها ... شغلی بود به نام " بساز و بفروش " و این روز ها شغلی جایگزینش شده به نام " بکوب و بفروش " !!!

وقتی که " بی خانگی " با ارزش تر از " خانه داری " باشد چه کسی به فکر " خانه " " ساختن " است ؟!

ویرانگی ٬ تقصیر ِ کارگری نیست که خانه را ویرانه می سازد ...

مقصر ساکنانی هستند که " خانه " را پیش از " ویرانگی " ... و " ویرانه " را پیش از " خانگی " ... خانه نمی بینند !!

... و ...

... حتما باید خانه ویرانه شود تا یادشان بیوفتد که روزی خانه ای هم در کار بوده !

... و ...

... حسرت ِ همان خانه ی قبلی را " بخورند " !

دیدگاه ها ٬ نو شده اند ... ولی هنوز هم ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

و ... ...

من هیچگاه با خودم فکر نکردم ٬ که چرا همواره من ... ؟!

شکست را خوردم و " ر.ی.د.م " به پیروزی ...

پی نوشت :

تقصیر  ِ من نیست ... که پیروزی ٬ خوردنی نیست !!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

صبح ِ زود بود و مثل همیشه از صبحانه عقب مانده بود !

مادرش همانطور که سُفره را از خُرده های نان پاک می کرد ...

به آرامی و با اندوه گفت : به زودی "نون" آزاد می شه ...

هنوز از "خواب" بیدار نشده ٬ با چشمانی خواب آلود ...

لبخندی زد و گفت : خُدا رو شکر ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  | 

 

در روزگاری که همه به دنبال نردبانند ...

زمین بودن چه سخت است ...

و آسمان ماندن سخت تر ...

ولی نردبان بودن ٬ سخت ترین سادگیست ...

و زمین خوردن ... ... ... ؟!؟

 

پی نوشت :

 

تکیه به آسمان ٬ در سخن زیباست ...

امّا ...

برای ِ نردبانی متّکی به زمین ... تکیه به آسمان ٬  همان سقوط نیست ؟!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امیر محمد  |